تبليغاتX
توقف ممنوع

توقف ممنوع

ادبیات

میرا اثر کریستوفر فرانک را تمام کرده ام.قا عدتاُ باید سبک شده باشم اما هر چه می گذرد چیز های تمام نشده در فکرم به سر دردم می افزایند.

داستان در یک حکومت توتالیتار وصف می شود که انسانهایش زیر ذره بین حکومتی قرار گرفته اند و حتی مجبورند در اتاقهای شیشه ای زندگی کنند و حتی در اتاق خوابشان خود را در محضر دید همگان بگذارند.

داستان در دنیایی وصف می شود که کا ملا برای من بیگانه بود اما هر چقدر که از خواندش می گذرد می بینم چقدر به دنیایم شباهت دارد انگار من میرا را می شناسم روزی عا شقش بودم << انگار من در دشت به دنیا آمدم و غیر از آن چیزی نمی شناسم >>

« خانه هاي شفاف نشانه ي آن است كه دیگر هیچ رازی یا ماجرای خصوصی وجود ندارد و هر چیز باید پیش چشم و با اطلاع همه صورت بگیرد»

در میرا عاشق شدن بیماریست یک بیماری خطرناک .زیرا حق همشهریگری را زیر پا می گذارد زیرا فکر و ذهن خود را معطوف یک نفر می کند و باید او را به خانه اصلاح فرستاد.حقوق همشهریگری عبارتست از بشر در خدمت بشر نه در خدمت فرد , هر چه کمتر باشیم کمتر می خندیم , شادی تقسیم نشده اندوهی ست بزرگ شده و ...بنابراین افرادی که فاقد این شرایطند به خانه اصلاح فرستاده می شوند برای عمل جراحی«نوعی عمل جراحی که مغز را دگرگون می کند, یعنی به آن نظم و ترتیب و روش خاصی می دهد.این جراحی را به کمک بیمار دیگری انجام می دهند.سلول را مخلوط می کنند , نظم طبیعی حواس را تغییر می دهند و غرایز را تعدیل و افکار را مغشوش می کنند»

آدم های میرا همگی بیمارند. با وجود اینکه از تنهایی می هراسند و با هم از خیابانها می گذرند و همدیگر را می خندانند اما هیچ کجای دیگر وسعت تنهایی آنها را نمی توان پپیدا کرد.اما آنها به تنهاییشان وافق نیستند آنها به علت بیماری و باور کردن نقابی که جزیی از صورتشان شده به عبارتی دور شدن از «خود» خود و واقعیتشان قادر به تشخیص بیماریشان نیستند.آنها تا حد ممکن مانند مظروفی که به شکل ظرف در می آید شکل بیرونشان را به خود گرفته اند و تحلیلی از پیرامونشان ندارند .آنها بخشی از یک جبر تکراری و یک تکرار اجباری هستند و هیچ.آنها همگی بیمارند زیرا از سالم ترین و نمونه ترین افراد این حکومت اند.

اما راوی میرا از این حیث با اطرافیان خود فرق دارد ولی او بیمار است بیماری که جامعه را زیر سوال می برد و تهدیدیست برای دیگران .او به سلامتش شک می کند چون شبیه دیگران نمی اندیشد شبیه دیگران رفتار نمی کند « برایم مشکل است از بیماریم حرف بزنم.به طور غیر مستقیم ظاهر می شود, بدون درد و بدون نشانه ای واضح.آن را درون خودم حس می کنم.مثلا اول شخص مفرد را در حرف زدنم زیاد به کار می برم.جملاتم را اینگونه شروع می کنم :من معتقدم ... در صورتی که یک مرد سالم می گوید :اعتقاد بر این است که...از طرف دیگر دوست ندارم به من دست بزنند و این نشانه خطرناکیست.دیگران بازوی هم را می گیرند و دست هم را می فشارند.در این مورد دست خوش نوعی پریشانی شده ام.فکر می کنم با لبخند زدن به کسی او را انتخاب کرده ام او را جدا کرده ام , خواسته ام که فقط او شاهد محبت من باشد.اما فرد سالم به همه لبخند می زند.در دشت راه های خلوت تر را انتخاب می کنم...این ها نشانه های بیماری من هستند.اما دلیل آن را باید در زمان های گذشته  جست و جو کرد , و این مورخان نمی توانند توضیح دهند.زیرا همه ی مورخان اصلاح شده اند و هیچ چیز را به یاد نمی آورند»

به این نتیجه رسیده ام که بیمارم وآن هم یک بیماری از نوع خطرناکش.دیر یا زود به سراغ من هم می آیند چون میرا را دوست دارم چون همیشه به میرا فکر می کنم همیشه یرای میرا می نویسم همیشه برای میرا همیشه می شوم.من بیمارم زیرا قهوه ام را مثل روزبه تلخ می نوشم مثل علی دوست دارم از جهانتان بروم  مثل مریم همیشه به فکر مریم باشم و مثل خودم بیاندیشم و  از بیماریم لذت ببرم.من بیمارم از من دوری کنید.

<<اینم ۲ تا شعر>>

می خواهم

مثل فاسقی بیاید و تو را از جلوی چشمهایم دور کند

این باد لعنتی

در ها و پنجره ها را نکوبد و فرار نکند

بیاید انطرف میز درست روبرویم بنشیند

دستی سر چیزهایی که سر جایش نیست بکشد

تو را مثل قطره های اشک از چشمهایم بیاندازد

هر چند که می دانم دلم برایت تنگ خواهد شد

قطارها هر چقدر هم که دور شوند

مسافرانش جای دوری نخواهند رفت

 

2.

گنجشکی اگر

بر درختچه ی مصنوعی ننشیند

یا خطی به یادگا ر بگذارد

دست سادیسمی چاقو

فرقی نمی کند

درختچه تنها دو چشم می خواهد تا بهار را معجزه کند

انباری خانه هم

هر خاکی بر سرش کرد

کسی توی سرش نزد

اما وقتی تو نیستی

گلهای مصنوعی

از دود سیگار من به سرفه می افتند

انباری خاکی به لباسهای قدیمی ام اخم می کند

و هر چه سعی می کنم

در اتاق  از من بیرون نمی رود

وقتی نیستی

مثل سیگاری که باد

آخرین چوب کبریتش را خاموش کرده است

روی دست دنیا باد می کنم

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 تیر1386ساعت 21:5  توسط محمد غلامی پور  | 

.بعد از توقیف روزنامه شرق کمتر روزنامه ای پیدا شد که به ادبیات توجهی خاص کند شاید در این بین تنها روزنامه کارگزاران بود که به ادبیات بها داد.صفحه ی ادب و هنر کارگزاران به سردبیری هاشم اکبریانی و اکیپ خوبش  فرزین شیرزادی و دوست عزیزم یاسین نمکچیان باعث شدند جای خالی ادبیات به ویژه شعر در رسانه های ما تا حدودی پر شود و مخاطبان شعر بعد مدتها شاهد یک صفحه ی شعری خوب باشند.قصد داشتم لینک صفحه ی ادبیات 5شنبه ی گذشته را اینجا بگذارم اما ظاهرآ مدتی ست که سایت کارگزاران دچار مشکل شده است.

چند نمونه از شعرهای چاپ شده و شعر خودم  که یاسین عزیز زحمت چاپش را کشید . 

 

این شعر بر می گرده به سال ۸۳ و یکشنبه هایی که حالا دیگه تعطیل نیستند.

1. یکشنبه های تعطیل

چقدر زود این زمستان آفتابی شده است

بالاتر از سیاهی

رنگی نیست جز چشمهای تو

که بوی بد  فاجعه می دهد یا طعم خوش یک حادثه را

با این همه نمی دانم چرا دوست می دارم نگاهی را که

روزی مثل دنیا از من سیر می شود

این طعم گس بیگانگی از چیست؟

که مرا مثل آن روزنامه صبحی می خوانی که درست به ظهر نرسیده

                                 بوی کهنگی می دهد

دروغ زیبای من

وقتی برایم گریه می کنی فکر می کنم

زیر کاسه چشمهای تو نیم کاسه ایست

و این را خوب می دانم

گریز تو از کسالت این یکشنبه های تعطیل

به آتش بازی لبان من همان حقیقتی ست که دروغ می گوید دروغ

و هیچ حقیقتی فریبنده تر از دروغ نیست

دروغ زیبای من

نگاه کن چه ساده از خودم گذشته ام

که این روزها اثری از من پیدا نیست

و چقدر زود این زمستان آفتابی شده است


 

2. دو شعر از رسول یونان عزیز:

1. بدهکار هیچ کس نیستم

جز همین ماهی

که از پشت میله ها می گذرد

که می توانست

از اینجا نگذرد و

جایی دیگر

مثلآ در وسط دریایی خیال انگیز

بچسبد به شیشه  کابین یک تاجر پول دار

بدهکار هیچ کس نیستم

جز همین ماه

که تو را به یادم می آورد

 

2. تمام پنجره ها

رو به سبزی چشم تو باز می شدند

اما ما

میان مسافران مترو

در زیر زمین های تاریک

دنبال تو می گشتیم

در کتاب فروشی ها

میان دخترانی که

کتاب شعر می خریدند

چه نزدیک بودی تو

و ما چه دور بودیم


3.یاسین نمکچیان

 

  از هر طرف که سر بجنبانی

   آوازهای نیمه تمام کسی است

  که دنیا را

  بیراهه آمده است

  تنها

  قروچ قروچ صدای درد می آید از چوب

  قروچ قروچ صدای درد می آید

  از شکسته شکسته این دل

  جهان

  افتادن از خواب هایی هول آور است

  و زندگی

  زلزله ای که گاهگاهی می آید اما

  نمی رود

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 تیر1386ساعت 3:10  توسط محمد غلامی پور  | 

برای شروع هر کاری به یک مقدمه نیازه.مقدمه ها کارشون اینه که چیزی رو که شروعش کردی توجیه کنن.سعی می کنن از هدفشون بگن یا رسالتی که فکر می کنن  به ناچار به دست اونا سپرده شده.اما من برای وبلاگم نه هدف خاصی رو دنبال می کنم نه احمقانه کلماتی که درون ذهنم رژه می روند رو به شکل رسالت می بینم.(شاید تنها هدفم ترک مرض خطرناک کافه نشینی باشه و اینکه به تعداد آشناهای غریبه و غریبه های آشنام افزوده بشه).پس بیایید با طرح یک سوال این مقدمه را جور دیگری شروع کنیم

(( این سوال می توانست بخشی از مهمترین خبر یک روز کاملآ آفتابی از خبرگزاری    D.L.Lبه سمع و نظر همگان برسد اما بنا به تمهیدات دوست عزیزم علی خوشتراش در اس ام اسی عاشقانه که می توانست(می تواند) بخشی از یک شعر باشد به دست ابنجانب رسید))

 

دیوانه ای پرسید:اگر ما در ماه زندگی می کردیم و می خواستیم زمین را تماشا کنیم آیا به آسمان باید نگاه می کردیم یا زمین؟

شاید تنها سوالی که بشر فکر کرد و پرسید همین بود.


 این هم شعری از مایاکوفسکی

 

                                                                

 

                                                قدمم

                                             مسافت را

                                            در کوچه ها

                                          لگدمال می کند

                                          جهنم درونم را

                                                 اما

                                          چاره چیست؟

 

+ نوشته شده در  شنبه 2 تیر1386ساعت 3:27  توسط محمد غلامی پور  |